سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران
پیام رهبر

مبادا حرکت انقلابی جوری باشد که بتوانند تهمت افراطی گری به او بزنند. از افراط و تفریط بایستی پرهیز کرد. جوانهای انقلابی بدانند، همان طور که کناره گیری و سکوت و بی تفاوتی ضربه میزند، زیاده روی هم ضربه میزند. مراقب باشید زیاده روی نشود
امام خامنه ای مد ظله العالی

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته والمستشهدین بین یدیه
تصاویر

بازدید: همین الان

نگاه تو

------------------------------------
حضرت آیت الله مجتبی تهرانی ره

------------------------------------
لحظه دیدار

------------------------------------
نیاز دل

------------------------------------
خانه خورشید

------------------------------------
در انتظار نور

------------------------------------
عطش

------------------------------------
قبولم کن

------------------------------------
چشم من

------------------------------------
باید...

------------------------------------
آقــا...

------------------------------------
مرا میخواند
9:59 صبح

واسطه ی اجابت ...

جمعه 91/6/31

 

تمام نیروی نداشته ام را در پاهایم جمع کردم

گام هایم را به امید باز شدن بغضی فرو خفته استوار کردم

امروز چقدر مسیر طولانی شد

از شمردن ایستگاه های باقیمانده خسته شدم

گرمای هوا کلا فه ام کرد

حرف هایی که مدت ها در سر میپروراندم که با دیدن دوباره ات بر زبان جاری کنم را دوباره مرور میکنم

حرفایی طبق معمول گلایه امیز انگار یاد نگرفته ام جور دیگری با تو حرف دلم را بزنم

شاید اگر روز اول اشنایی میراندیم پرو نمیشدم

به باز شدن بغضم کنار تو بدجور عادت کرده ام

ایستگاه اخر

بلاخره رسیدم

برای اولین بار از خیر پل عابر میگذرم و بی مهابا به سوی تو میدوم

چشم هایم فقط چشمان اشنای تو را میشناسد

با دیدنت از دور لبخندی به نشانه ی سلام بر کنار لبم جای میگیرد

اما انگار نگاه امروز تو فرق دارد

به دل میگیرم ، گلایه ای جدید به طومار گلایه هایم اضافه میشود

چشمانم هیچ کس دیگر را نمیبیند

کنارت ارام میگیرم

طبق معمول تنها سخنور محفل دونفریمان منم و تنها مستمع تو

شروع میکنم

بسم الله الرحمن الرحیم  الحمدلله رب العالمین    الرحمن الرحیم  ...

صدایی را بسیار نزدیک به خود حس میکنم

متوجه اطراف میشوم دستانی چروکیده و لرزان ظرف شکلاتی که قرار بود بعد از قهر های من و اشتی های بعد از ان کاممان را با ان شیرین کند مقابلم میگیرد

بخور دخترم

در دریای چشمانش غرق میشوم و عجیب چقدر شبیه توست

گره ی زبانم گشوده میشود

مادر این بار شما از عزیزت بخواه برایم دعا کند

با چه ارامشی در چشمانم خیره شد و گفت مگر باور نداری که او تو را میبیند

با حرفش تمام وجودم اتش گرفت

از خودش بخواه گفتم بارها خواسته ام اما شهید که حرف مادرش را زمین نمیاندازد

نگاهی به عکس جوانش کرد

ارام قطره های اشکش را با گوشه ی چادرش پاک کرد زیر لب با پسرش نجوا میکرد

اینبار هم بغضم راهی برای باز شدن پیدا نکرد

اما اسوده ام ، اسوده تر از هرزمانی که بغضم کنار تو میشکست

انگار اینبار اشک های مادرت مهر قبول دعاهایم بود

میدانم طاقت دیدن اشک هایش را نداری

پس به حرمت اشکی که از گوشه ی چشمان غم زده اش جاری شد

واسطه ای باش بین من و خدا ...

اللهم الرزقنا الشهاده ...

 


نوشته شده توسط: کنیز مادر

موضوع:

12:28 صبح

به بهانه شهادتت ...

پنج شنبه 91/6/23

چکاچک عرق را در گرمای طاقت فرسای مرداد ماه زیر لباسهایم حس میکردم .

لحظه به لحظه فشار وارد بر قلبم بیشتر میشد شمارش ضربان قلبم از دستم در رفته بود قلبم برای پرواز و بیرون امدن از سینه بدجور تقلا میکرد .

بلاخره لحظه موعود فرارسید...

با باز شدن در دیگر پاهایم را حس نمیکردم انگار روی ابرها بودم پرواز میکردم نفهمیدم چطور پله ها را بالا امدم  همه جا خاک بود بوی غربت شامه ام را ازار میداد جمعیت بیداد میکرد شلوغ بود اما سکوتی حزن انگیز بر همه جا حاکم ،

انگار همه در بهت و حیرت فرو رفته بودند اشکهایم مجال بیرون امدن پیدا کرده بودند

از دیدن انچه در برابرم بود احساس خجالت میکردم و چقدر خوب حس و حال انروزم را روحانی کاروانی از تبریز داشت بازگو میکرد جلوی درب ایستاده بود دستهایش را حایل کرده بود اجازه نمیداد برادران وارد شوند و همانطور روضه میخواند صدایش را هنوز در گوشهایم مثل گنجی گرانبها حفظ کرده ام گفت: برای لحظاتی و شاید چند دقیقه خودتان را جای این خواهران بگزارید که با چنان حسرتی چشمهایشان خاک بقیع را میکاود اما هرچه بیشتر میگردند کمتر میابند شما تا چند لحظه دیگر بر سر مزار ان بزرگوارنید اما داغ دیدن نشانه ای از قبور مطهرشان به دل اینان میماند ...

به گوشه ای پناه بردم چادرم را جلوی صورتم انداختم چشم هایم دیگر طاقت دیدن نداشت و گوشهایم طاقت شنیدن...

پاهایم پشت دیوار بقیع گام بر میداشت ...دستانم به پنجره هایش قفل شده بود... چشم سرم هنوز سرگردان به دنبال نشانه ای میگشت ...چشم دلم راهی مشهدالرضا شده بود خودم را پشت پنجره فولاد حس میکردم قفل دهانم گشوده شده بود ناله هایم مجال بیرون امدن پبدا کرده بودند دیگر متوجه زمان و مکان حضورم نبودم گریه هایم به هق هق تبدیل شده بود پاهایم رمقی برای ایستادن نداشت سنگینی برخورد جسمی به شانه هایم متوجه دورو برم کرد با چشمانی پر از کینه نگاهم میکرد با باتوم در دست برایم خط و نشان میکشید چادرم را در دستش گرفته بود و مرا روی زمین میکشید با خشم جملاتی از دهانش بیرون میکرد که متوجه هیچ کدامشان نمیشدم برگشتم و با حسرت دوباره نظاره گر بقیع شدم پله هایی که برای بالا رفتن از ان پرواز کرده بودم دیگر توان پایین امد از ان را نداشتم .


همه ی وجودم را بالای پله ها جا گذاشته بودم مرغ دلم را از بین الحرمین به بالای سر مزار امامان غربم پرواز داده بودم و انجا زیارتنامه میخواندم

اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَئِمَّةَ الْهُدى، اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ التَّقْوى، اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ اَیُّهَا الْحُجَجُ على اَهْلِ الدُّنْیا...

چقدر دلم میخواست ضریحی به اندازه ضریح امامزاده کوچک سر کوچه یمان میداشتی تا دستانم را در شبکه های حریم حرمت قفل کنم و سرم را ارام بر ضریحت بگذارم و 

عقده دل خالی کنم ...

(اردوی زیارتی عمره دانش اموزی مرداد 85 )

دلم هواى بقیع دارد و غم صادق


عزا گرفته دل من ز ماتم صادق


 
دوباره بیرق مشکى به دست دل گیرم


زنم به سینه که آمد محرم صادق



نوشته شده توسط: کنیز مادر
12:33 عصر

وقتی نوشتن نیاید ...

پنج شنبه 91/6/9

 

هرچه بیشتر سعی میکنم کمتر میتوانم

این دهمین نوشته است که در این ماه شروع میکنم اما نمیدانم چرا هیچ کدام از ان 9 تای دیگر تمام نشدند و فرصت دیده شدن پیدا نکردند انگار مرضی عین خوره به جانم افتاده باشد هنوز نوشتن مطلبی به طور کامل تمام نشده ذهنم از ان موضوع خالی میشود طوری که دست از نوشتن برمیدارم  حتی انگیزه ی فکر کردن به ان موضوع را هم از دست میدهم  از اینکه دوباره به ان فکر کنم و باز در برابر کلمات ناتوان باشم هراس پیدا میکنم میروم سراغ موضوع بعدی که ذهنم را درگیر کرده بلکه با نوشتن آن کمی از دغدغه های ذهنیم را کم کنم ، باز بی فایده است متن به متن استرسم بیشتر میشود از فکر اینکه روزی نتوانم بنویسم ترس بر وجودم مستولی میشود این روزها تمام پوشه ی دست نوشته هایم نیمه کاره است نگاهی گذرا به ان میاندازم از موضوعات هیچ سنخیتی با هم ندارند از توصیف نماز خواندن داداش کوچیکه گرفته تا بی قراری های شب های قدرو حس غرور وصف ناشدنی از گرفتن مدال المپیک توسط ملی پوشان ، حتی ذوق و شوقم برای دیدن نوستالژی دوران کودکی ام که  باعث شدند احساسم عنان اختیارم را دست بگیرند و به بهانه ی بردن داداش کوچیکه به سینما دقیقا در روز دوم اکران در اصفهان خودم را جلوی در سینما ببینم هم باعث نمیشود بتوانم آن را به پایان برسانم  حتی مطلبی درباره ی اجلاس عدم تعهد  شرع کردم اما انگار  هرچه بیشتر سعی میکنم که نوشته ای را به پایان برسانم زودتر متوقف میشوم ..

حس خفگی دارم کلمات در گلویم گیر کرده اند سر انگشتانم سر شده اند دیگر نمیتوانم ادامه دهم خدایااااااااااااااااااااااااااا نعمت نوشتن را از من نگیر ...


درباره
آخرین نوشته
آرشیو
دوستان
پایگاه ها
     پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
     پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت آیت الله مصباح یزدی
    پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی
     پایگاه اطلاع رسانی آثار آیت الله بهجت
     سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی
     قرارگاه سایبری محمد رسول الله ص
آمار وبلاگ

    بازدید امروز: 10
    بازدید دیروز: 14
    کل بازدیدها: 123550
    تعداد کل یاداشته ها : 67
    96/9/3
    7:12 ص